وقتی خبر را شنیدم گریه ام گرفت . الان هم که دارم مینویسم چشمهایم پر از اشک شده اند. من با پدربزرگ زندگی کرده ام. با عاشقانه ی آرامش تا دوردست های شهری که دوست میداشت رفتم. پدربزرگ !  حتما خودت خیلی خسته بودی نه ؟ می دانم ، می دانم که دوست نداشتی مثل پدربزرگ قصه ات تکثیر شوی ، اما شدی . توی دلهایی تکثیر شدی که خط به خط قصه هایت را از بر کرده اند. دلم برایت تنگ میشود پدربزرگ. خیلی دلم برایت .............   خیلی ........