یک عاشقانه ی آرام برای پدربزرگ

وقتی خبر را شنیدم گریه ام گرفت . الان هم که دارم مینویسم چشمهایم پر از اشک شده اند. من با پدربزرگ زندگی کرده ام. با عاشقانه ی آرامش تا دوردست های شهری که دوست میداشت رفتم. پدربزرگ ! حتما خودت خیلی خسته بودی نه ؟ می دانم ، می دانم که دوست نداشتی مثل پدربزرگ قصه ات تکثیر شوی ، اما شدی . توی دلهایی تکثیر شدی که خط به خط قصه هایت را از بر کرده اند. دلم برایت تنگ میشود پدربزرگ. خیلی دلم برایت ............. خیلی ........
+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 11:36 توسط نریمان عبدی
|