فروردین 87
سیناپس
نجوای دل
کارگردان : یوشی فومی کوندو
نویسنده : هایااو میازاکی
بازیگران : یوکو هونا - کازو تاکاهاشی - تاکاشی تاچیبانا و ...
ژانر : انیمیشن - درام - عاشقانه
محصول : ۱۹۹۵ - ژاپن
۱۱۱ دقیقه - رنگی
درام های عاشقانه همیشه موضوع قابل توجهی برای سینماگران بوده اند و البته چه بسیار کارهایی که بخاطر عدم توجه کامل به موضوع یک درام عاشقانه به یک اثر بسیار ضعیف تبدیل شده اند. در این میان عشق های دوران نوجوانی بسیار مورد توجه فیلم سازها قرار گرفته و منجر به تولید فیلمهایی شده که نوجوان ها شیفته ی دیدن آن ها هستند ولی اکثر آنها از نظر سینمایی و محتوایی واقعا چیزی برای ارائه به مخاطب خود ندارند. اما "نجوای دل" از آن دست فیلمهایی نیست که شما پس از دیدن آن به خودتان لعنت بفرستید که چرا همچین فیلمی را تماشا کرده اید و برایش وقت گذاشته اید. "نجوای دل" روایت زندگی دختر نوجوانی به نام شیزوکو است که علاقه شدیدی به مطالعه داستان دارد و در حین همین مطالعه ها است که متوجه میشود تمام کتاب هایی را که خوانده است فرد دیگری به نام آماساوا نیز مطالعه کرده و از همین طریق نسبت به آماساوا علاقه پیدا میکند و به دنبال او میگردد.
"نجوای دل" روایتی ساده از عشق دختری نوجوان است که به مرور زمان بر احساسات درونی خویش واقف شده و همانطور که پیرمرد عتیقه فروش به او می گوید شروع به صیقل زدن خودش و درونش می کند و خودش را راوی داستانی عاشقانه می بیند که خود یکی از شخصیت های آن است. روایت فیلم خیلی آرام پیش میرود و با گره افکنی ها و گره گشایی های پی در پی مخاطب را درگیر داستانی عاشقانه میکند و در نهایت به نقطه اوج خود رسیده و تمام می شود. مخاطب در طی روند رو به جلوی فیلم و مشاهده ی واکنش شخصیتها نسبت به کنش های پیش آمده در طول فیلم با شخصیت ها ارتباط برقرار کرده و خود در روند حرکتی فیلم سهیم میشود و توی متن داستان پیش می رود. فضای داستان فضایی ساده ، بدون آلایش و نماینده ی زندگی روزمره یک خانواده ی ژاپنی است. مکان ها با رنگ زنی های مختلف و متفاوت – که این طیف رنگ، از رنگ های سرد تا گرم را در بر میگیرد – در پیشبرد روایت اثربخشی بسزایی داردند و نقش مهمی ایفا میکند.
رنگ بندی ها توی فضای بارانی، خیسی خودشان را دارند و شب های سرد را آنقدر ملموس نشان میدهند که مخاطب احساس سردی می کند. درکنار همه ی اینها موسیقی زیبای فیلم و استفاده ی به جا از آن به عنوان یک سازمایه ی اصلی در فیلم ، موفقیت روایت ساده ی فیلم را تضمین می کند و نجوای دل را تبدیل به فیلمی آرام و زیبا برای دیدن میکند که تنها و تنها روایتی عاشقانه از عشق دختری نوجوان است و هیچ شباهتی به فیلمهای بی مایه ی عاشقانه ی اروپایی ندارد.
طعم گیلاس
کارگردان : عباس کیارستمی
نویسنده : عباس کیارستمی
بازیگران : همایون ارشادی - عبدالرحمان باقری و ...
ژانر : درام
محصول : ۱۹۹۷ - فرانسه/ایران
۹۵ دقیقه - رنگی
"فردا صبح ساعت شیش میای اینجا. دوبار منو صدا میزنی. می گی : آقای بدیعی ، آقای بدیعی. اگه جواب دادم دستمو میگیری و میاریم بیرون. اگه جواب ندادم 20 تا بیل خاک میریزی روم."
این دیالوگ شاید یکی از ساده ترین و در عین حال تاثیرگذارترین دیالوگ های فیلمهای کیارستمی است. کارگردانی که بلد است چگونه با کلمات شاعرانگی کند و دست آخر با چاشنی موسیقی در انتهای فیلمش ما را توی حسی غریب فرو ببرد. حسی که به قول آقای بدیعی خیلی ها میدانند چیست ولی قادر به درک آن نیستند. حسی مثل طعم گیلاس که فقط خودت باید لذتش را درک کنی. حسی مثل طعم همان توت هایی که آقای باقری خورده بود.
اگر با دیدی ساده انگارانه به فیلم نگاه کنیم چیزی جز روایت خودکشی آقای بدیعی نصیبمان نمی شود. اما طعم گیلاس روایتی ساده درباره ی خودکشی نیست.طعم زندگی است و این همان نکته ای است که کیارستمی در " زندگی ودیگر هیچ " ، " زیر درختان زیتون " و "باد ما را خواهد برد" به آن اشاره میکند.
آقای بدیعی و دیگر شخصیتهای فیلمهای کیارستمی نمونه ی انسانهایی هستند که در جستجوی اصالت انسانی خویش اند و ما را نیز درگیر این کنکاش هستی شناسانه میکنند و بهتر است بگویم که کیارستمی نمونه ای از انسان هایدگری یا سارتری را به تصویر میکشد که در جستجوی راهی است نه برای فرار بلکه برای ماندن. وما نیز در این مسیر همراه آقای بدیعی میرویم و جستجو میکنیم و این مسیر را آنقدر ادامه میدهیم تا جایی که در پایان باز فیلم رها میشویم. درست مثل انسانی که در جهان رها شده است. آیا ما نیز دچار یاس فلسفی خواهیم شد؟؟
۴ ماه ، ۳ هفته و۲ روز 
کارگردان : کریستین مونیو
نویسنده : کریستین مونیو
بازیگران : آناماریا مارینکا - لاورا واسیلیو - ولاد ایوانف و ...
ژانر : درام
محصول : ۲۰۰۷ - رومانی
۱۱۳ دقیقه - رنگی
خیلی آرام شروع میشود و خیلی آرام پایان می یابد. آنقدر زندگی توی سکانسهایش ملموس است که وقتی تمام می شود احساس نمی کنید فیلم تماشا کرده اید. تنها احساسی که به جا می ماند حس ِ زندگی است. حس زندگی کردن با شخصیتها. "4 ماه ،3 هفته و 2 روز" از سویی اشاره ای به دوران حاملگی گابیتا دارد و از سویی نشانگر ساعت های سخت زندگی در طول تنها کمتر از 24 ساعت است. ساعتهایی که مثل 4 ماه و 3 هفته و 2 روز می گذرد. ساعتهایی که باید به سرعت تصمیم گرفت ، به سرعت گریه کرد و به سرعت فراموش کرد. فیلم آنقدر هوشمندانه طراحی شده که شما را آرام آرام درگیر و در فرآیند کنش های پیش آمده وادار به تصمیم گیری و واکنش میکند. "4 ماه ، 3 هفته و 2 روز" نه از موسیقی استفاده میکند تا تماشاگر را با خودش همراه کند و نه از کادربندی و فیلمبرداری خاص . همه چیز ساده است درست مثل یک زندگی عادی با مشکلات فراوانش.
لبوسکی بزرگ 
کارگردان : جوئل و ایتن کوئن
نویسنده : جوئل و ایتن کوئن
بازیگران : جف بریجس - جان گودمن - جولیان موور - استیو بوسمی و ...
ژانر : کمدی - جنایی
محصول : ۱۹۹۸ - امریکا/انگلیس
۱۱۷ دقیقه - رنگی
فکرش را بکنید. رفته اید توی سوپر مارکت و برای خودتان یک پاکت شیر خریده اید و سرخوش وارد خانه تان میشوید که یک باره دوتا مرد ِ اجیر شده گردنتان را می گیرند و کله ی مبارکتان را فرو میکنند توی چاه مستراح. برای چه؟ برای اینکه شما را با یک نفر دیگر عوضی گرفته اند. بعد هم میشاشند روی فرشتان و میروند گورشان را گم میکنند.
جفری لبوسکی یا به قول خودش دوود کسی است که در یک شب آرام در شهر زیبای لوس آنجلس دچار این مسیبت می شود. چون اسم و فامیل اش کپی ِ یک آدم پولدار است. مسیبت پشت مسیبت برایش اتفاق می افتد و شاید بخاطر اینکه آدم بیکاری است میشود بازیچه ی دست آدمهایی که به غیر از پول و شهوت به چیز دیگری فکر نمی کنند. دوود ناخواسته تنبیه میشود ، ناخواسته اشتباه می کند ، ناخواسته خراب کاری میکند و ناخواسته هزار و یک کار دیگر می کند چراکه آدم بدی نیست. فقط بیکار است و عشقش این است که با رفیق هایش ،که یکی شان سرباز سابق ارتش در ویتنام بوده و دیگری آدمی بی حال و بی خیال است، بولینگ بازی کند.
لبوسکی بزرگ با صحنه ای شروع میشود که آدم را به یاد فیلم های وسترن می اندازد. راوی روی صحنه صحبت می کند و داستان دوود را برای ما تعریف میکند و تمام اینها در حالی است که راوی در طول فیلم حضور چندانی ندارد و رفتارهایش و حضورش و عدم حضورش او را از قالب یک راوی کلاسیک خارج می کند. لبوسکی بزرگ فیلمی است که مجبورتان می کند لذت ببرید و دربرابر این لذت ایستادگی کنید.
به قول گاوچران : " ایستادگی کن دوود "
دژ در محاصره* 
کارگردان : فلیپ کالدرون
نویسنده : فلیپ کالدرون و جورج ماربک
ژانر : مستند
محصول : ۲۰۰۶ - فرانسه/کانادا
۸۲ دقیقه - رنگی
" دژ در محاصره " مستندی درباره ی زندگی موریانه ها و مورچه ها و باران است. مستندی است جذاب و دوست داشتنی از زندگی مورچه ها و موریانه ها و نمایشی ستودنی از تلاش و کوشش و نبرد این جانوران کوچک و تاثیراتی که بارش باران بر زندگی آنها می گذارد. ساختار فیلم آنقدر جذاب و لذت بخش است که نمی توان به راحتی از کنار آن گذشت و به گونه ای طراحی شده است که هر مورچه یا موریانه – ویا هر قطره ی باران - به عنوان شخصیتی منحصر به فرد در فیلم ایفای نقش میکنند. "دژ در محاصره" با یک ساختار روایی کاملا منسجم و حساب شده پیش میرود و ما را با دنیایی آشنا می کند که پیش از آن از وجودش بی خبر بوده ایم. فیلمبرداری فوق العاده زیبا و موسیقی مناسب و دلنشین – که هیجاناتِ سکانسها را به خوبی به تماشاگر منتقل می کند – و نورپردازی منحصر به فرد، باعث شده " دژ در محاصره " از یک مستند درباره ی جانوران فراتر رفته و تبدیل به فیلمی دوست داشتنی شود.
* این فیلم ، سه شنبه 27 فروردین ، در برنامه ی مستند 4 نمایش داده شد
دایره زنگی 
کارگردان : پریسا بخت آور
نویسنده : اصغر فرهادی
بازیگران : باران کوثری - مهران مدیری - صابر ابر و ...
ژانر : درام
محصول : ۲۰۰۸ - ایران
رنگی
فیلم " دایره زنگی" از آن دست فیلم هایی است که کمتر در سینمای ایران دیده می شود و دنباله رو همان سبکی است که قبلا هم در تقاطع دیده بودیم ولی اینبار با شکلی کاملتر و پالوده شده. سبکی که شروع اش را میتوان برشهای کوتاه ِ رابرت آلتمن دانست (که در یکی از دیالوگ ها نیز به اسم این فیلم اشاره ای میشود). ساختار فیلم نامه ی " دایره زنگی " اندیشمندانه طراحی شده و قطعات پازل ِ فیلم با هنرمندی در کنار یکدیگر قرار میگیرند تا تصویر نهایی فیلم را نمایش دهند و بدون هر یک از آنها ما با تصویر ناقصی روبرو خواهیم شد. " دایره زنگی " یک سوءتفاهم بزرگ است. سوءتفاهمی که توی واحدهای مجزای یک آپارتمان سرک می کشد. سوءتفاهمی که شخصیتها با آن درگیر می شوند و با هم نیز. شاید زنگی یک سوءتفاهم خیلی بزرگ باشد !!!
یادداشت های یک کرم کتاب
مردی که کشتمش 
نویسنده : وودی آلن - ریچارد براتیگن - تیم اوبرایان و ...
ترجمه : اسدالله امرایی
انتشار : نشر افراز - ۱۳۸۶
" فکش توی گلویش بود ، لب دندانهای بالایی اش نمانده بود ، یک چشمش بسته بود ، چشم دیگرش سوراخی مثل ستاره داشت ، ابروهایش به ظرافت قوس ابروهای زنانه می مانست ، بینی اش آسیب ندیده بود ، مختصر اشکی دم لاله ی یک گوشش به چشم می خورد ، موهای مشکی اش به عقب شانه شده بود ، پیشانی اش چروک مختصری داشت ، ناخن هایش مرتب بود ، بر پوست گونه ی چپش جای سه خراش و ورآمدن پوست به چشم می آمد ، گونه ی راستش سالم بود ، صاف و بی مو ، پروانه ای روی چانه اش بود ، گردنش تا بند نخاع شکاف بداشته بود ، خون غلیظ و فراوانی از آنجا شره کرده بود و همین زخم ، کشته بودش..."
آنچه خواندید قسمتی از داستان تیم اوبرایان بود به نام "مردی که کشتمش" که پشت جلد مجموعه داستانی به انتخاب و ترجمه ی اسدالله امرایی و به همین نام چاپ شده است. مجموعه داستان مردی که کشتمش از چندین داستان کوتاه از نویسنده های معاصر آمریکا تشکیل شده است. توی این نویسنده ها نام های آشنایی به چشم می خورند. نام هایی مثل وودی آلن ، لنگستون هیوز ، پرل س. باک و ریچارد براتیگن. داستان ها درون مایه ای طنز دارند و تم اصلی داستان ها را جامعه ی آمریکا تشکیل می دهد. داستانهای زیبایی توی این مجموعه هست که از خواندن آنها واقعا لذت میبرید. من خیلی داستان "افاده ای ها" نوشته ی آلن و "مردی که کشتمش" نوشته ی اوبرایان را دوست دارم ، بخصوص داستان "افاده ای ها" که طنز دلنشین فیلمهای آلن را توی خودش به همراه دارد. خواندن این کتاب لذت بخش است و ترجمه ی شیوا و روانی دارد. طرح جلدش هم که بدجوری حال و هوای استنلی کوبریک دارد.

بارون درخت نشین
نویسنده : ایتالو کالوینو
ترجمه : مهدی سحابی
انتشار : انتشارات نگاه - ۱۳۷۹ - چاپ دوم
بعضی داستانها از جنس خاصی هستند. هم دلت میخواهد بفهمی پایانش چه میشود هم دلت نمیخواهد به پایان برسد. اصلا نمی فهمی چگونه صفحه ها ورق می خورند. چگونه زمان میگذرد. توی سطر سطرشان غرق میشوی و لذت می بری. کیف میکنی. بال در می آوری. توی دشتی از گل های رنگارنگ غرق بوسه میشوی. روی هوا راه میروی. جادو می شوی. جادویی شده ای.
بارون درخت نشین از جنس همین داستانهاست. ایتالو کالوینو در این داستان دنیایی را خلق می کند با برگ ها ، چوب ها ، اشک ها ، عشق ها ، عشق بازی ها ، مرگ ها و آدمها. دنیایی که دلت نمی آید وقتی به صفحات آخر داستان می رسی از توی اش بیرون بیایی. دلت می خواهد همانجا بمانی. روی همان شاخه هایی که "بارون روندو" سالهای سال زندگی کرده و از آن ها بالا رفته، نه بخاطر اینکه به آسمان برسد ، تنها به این دلیل که زمین را بهتر بشناسد. بارون درخت نشین جنس لطیفی دارد. داستانی دوست داشتنی است. به معنای واقعی دوست داشتنی.
زندگی شهری 
نویسنده : دونالد بارتلمی
ترجمه : شیوا مقانلو
انتشار: نشر بازتاب نگار - ۱۳۸۶ - چاپ دوم
" ... ضایعه مغزی را هنر باعث میشود ، شاید اگر خودم دچار ضایعه مغزی نشده بودم ، بهتر میتوانستم آن را توضیح بدهم ... "
یک نویسنده چقدر میتواند توی داستانهایش جسارت به خرج دهد؟ روی موضوع هایی مانور دهد که خیلی خطرناک هستند ؟ ساختار داستان را طوری درهم بریزد که دیگر نویسنده ، خواننده ، راوی و شخصیت قابل تشخیص نباشند؟ من به جرات میتوانم بگویم بارتلمی همه ی این جسارت ها را دارد. داستانهایی که مینویسد هر کدام دنیایی است. دنیایی از هنجارها و ناهنجارها. دنیایی که راوی هایش توی زمان میچرخند و گیج میشوند و گیجتان می کنند. دنیایی پر از اشک و ترس و گریه و نبودن و نیستی و بودن و هستن. دنیایی پر از ضایعه ی مغزی.
" باید تصدیق کرد که در بینظیرترین گنداب های اسرارآمیز گیر کرده ایم. گندابی که بالا و پایین میرود و ضربان دارد... "