کلام ابتدايي

کم کم دوباره دارم عادت مي کنم به آمدن توي نت و به روز کردن اين وبلاگ. مي خواهم نگذارم مشغله ي کاري دستان مرا ببندد و نتوانم زود به زود به روز کنم. دارم سعي ميکنم بيشتر بنويسم و بيشتر بنويسم و باز هم بيشتر بنويسم. از کم نوشتن خسته شده ام. اين جا نياز به يک خانه تکاني دارد که اميدوارم با فرصتي که بدست مي آورم آنرا به سرانجام برسانم.

کلام بعد ابتدايي

اتفاق بدي چند هفته ي گذشته براي وبلاگ افتاد. خواستم لينک يکي از دوستان را اضافه کنم ولي بلاگفاي عزيز نيم باز و نيم بند شد و مرا به .... داد و لينکهاي خيلي از بچه ها را خذف کرد و تمام ! اين را گفتم که بعضي دوستان گله مند نشوند. سعي مي کنم دوباره لينکها را پيدا کرده و به وبلاگ اضافه کنم.

کلام دوم : روزهاي معلمي

بعد از چند سال تدريس حالا رسما معلم شده ام. هرچند فلسفه و الهيات درس نمي دهم اما همين که درس مي دهم و همين که مي بينم بچه ها دوستم دارند لذت مي برم. معلمي شغلي است که واقعا عاشقش بوده ام و هستم. روزهاي زندگيم شده فقط خواندن و نوشتن و درس دادن و اين يعني يک زندگي واقعي براي من. حالا که صبح ها ميروم سر کلاس ، ياد آن روزها مي افتم که تمام وقتم را توي يک شرکت مهندسي تلف مي کردم و هر وقتِ آزادي که گير مي آوردم مي رفتم گوشه اي کتاب مي خواندم و يکي دو روز در هفته را کلاس مي گرفتم تا خسته نشوم . چقدر اين روزها خوب است و چقدر آن روزها بد ! گچ ، تخته سياه ، نيمکت ها ، بچه ها ، فريادها ، اخم ها ، خنده ها ، گريه ها ، دعواها و همه ي چيزهايي را که توي مدرسه است چقدر دوست دارم. اين براي من بزرگترين لذت است که معلم هستم و فقط مي خوانم و مي نويسم و درس مي دهم و فقط همين.

کلام سوم : الهيات سرخ

روزهاي يکسره سياه پوشيدن تمام شد. حالا من مانده ام و يک دنيا غم. غم آدم هايي که چقدر راحت به سکه اي روح خود را فروختند و اسب هاي خود را زين کردند و تاختند و هلهله کشيدند. غم زنجيرهايي که صدايشان انگار توي گوشم مدام جيرجير مي کند. غم تازيانه هايي که دل هوا را پاره مي کند. غمي که بوي سوختگي چوب و پارچه مي دهد. غمي که صداي سيلي مي دهد. غمي که صداي گريه مي دهد. غمي که بوي مرگ مي دهد.

کلام چهارم : يک برگ از يک کتاب

داشتم اشعار لرمانتوف را مي خواندم که به شعري رسيدم و با خودم گفتم خالي از لطف نيست آنرا اينجا هم بياورم :

آرزوی ماندن در کنار تو را دارم

حتی اگر شده یک روز دیگر

یک ساعت دیگر

تا شاید شعشعه ی چشمان شگفت انگیزت

آتش آشفتگی هایم را فرو بنشاند

 

کلام پنجم : آنهايي که هنوز نفس ميکشند

دوست عزيزم سید مهدی موسوی مثل گذشته پربار به روز کرده است  با شعر و هزار چيز ديگر

دوست عزيز و خوبم نگار هم مدتي است که به روز است. خواندن اشعارش پر است از حس ترس و فراموشي که اميدوارم شما هم با خواندنش به اين حس دست پيدا کنيد

دوست عزیزم هوتن زنگنه هم با کلی مطلب به روز است.

کلام پاياني : یه موش کوچولو

یه سوراخ کوچولو انتهای اتاق هست. اون گوشه ! اگه دقت کنی میتونی ببینیش. توی این سوراخ یه موش بود. یه موش کوچولو. بعضی وقت ها از سوراخ می اومد بیرون و به غذاها ناخنک می زد. یه روز تله گذاشتم و کشتمش.