گاو
پس از مدتها ، کم کم احساس بهتری پیدا میکنم. دوران خیلی سختی بود. روزها و شب ها آنقدر سخت میگذشت که دیگر جایی برای نوشتن و خواندن نمانده بود. روزهای سخت ........
میخواهم دوباره از سر بگیرم ، هرچند ، از این محیط مجازی - که مجازی است از کثافت کاری های حقیقت آدمها - حالم به هم میخورد ، اما باز هم مینویسم برای آنهایی که متن را میخوانند. بگذریم ...
اول اینکه وبلاگ دوست عزیزم دکتر مهدی موسوی بعد از مدت ها دست و پنجه نرم کردن با سانسوری که هرگز نفهمیدم برای چیست دوباره به روز شده است و امیدوارم حالا حالاها سانسورچی ها گذارشان به کوچه رفقای ما نخورد !
دوم شعری است برای رفیق روزهای سخت. روزهایی که اگر نبودیم کنار یکدیگر بند بندمان میپوسید. روزهایی که با هم تحمل می کردیم.
" همین فردا خواهیم رفت و زیر پلکهام باران شمال دارد می بارد ... "
رفتیم و الآن سالهاست که میخواهم ببینمش و نتوانسته ام. این شعر با تک تک کلماتش تقدیم به نویسنده ای بزرگ که سالهاست در قلب کوچک من جای دارد. دوست عزیز من رضا گشتاسب .
پدر را کشتم
بخاطر مامی
مامی گاوی بود که پدر دوستش نداشت
او را تنها رها کرد
و قصابهای دوره گرد او را بردند
آنروز را هیچ وقت یادم نمیرود
پدر آمد با کیسه ای پول
من اما کودک بودم چشم به راه صدای مامی
که دیگر هیچ گاه نشنیدم
وقتی چاقو را توی سینه اش فرو کردم نگاهم کرد
توی چشمهاش
دو چشم درشت گاو بود التماس میکرد
دستهایم را بسته اند
ما میکشم
ما میکشم
ماااااا .................
آنسوی چشمها
سایه ی کودکی - چاقو به دست -
ایستاده است